سلام سلام سلام
بابا فکر می کردم دوستان خیلی با معرفتن.![]()
ولی شاید سرشون بد جوری شلوغه.![]()
ولی حالا خب من اومدم تا اینجا خالی نمونه. راستی این سال جدید رو بعد از یه ماه تبریک میگم ببخشید دیره.![]()
امیدوارم امسال هم به خوبی و خوشی تموم بشه. ایشالله...![]()
![]()
باي باي ![]()
![]()
جاتون خالی تابستونم حال داد! من که دیگه باید برم درس بخونم(خرخون نیستم
می خوام برا المپیاد بخونم ) امسال سال سومم دیگه آخرین فرصته.
این چند روزه اولش دنبال درس کردن کار و بار زندگی و زن و بچه و اینا بودم بعدشم رفتم مسافرت نبودیم.
مثل اینکه بقیه ی ملت نویسندگان هم نبودن. البته جناب سمپادیسمی!! خوب از خجالت ما در اومدن دستشون درد نکنه!
خوب دیگه چی بگم؟
فقط این اصفهان عجب شهری شده ها!!
اون موقع ها مثل یاسوج بود حالا مثل خارج شده ![]()
تعجب نکنید من به سمپاد برنگشتم
. یعنی فعلا که اینطوریه . اومدم امروز به وبلاگ سر بزنم دیدم پشه و مگس و خرمگس دارن پادشاهی می کنن
. با یه پیف پیف
خدمتشون رسیدم خودم اومدم . حداقل بگیم مدیر وبلاگ سرش شلوغه ( الکی
) دیگه نویسنده های دیگه که نباید بی معرفتی کنن.
امروز من مطلبم نمیومد ولی خواستم که وبلاگ رو از این وضعیت در بیارم
. یه کم از خودمان بگوییم
. من الان تو سفر هستم . نوشهر ( مازندران ) . نخستین زادگاه من نوشهر بود ولی نقطشو کشیدم پایین بعد رفتیم بوشهر . خلاصه الان کسی از من بپرسه بچه کجایی میگم نبوشهر
. امروز هم که عید منجی عالمیان و نوری در تاریکی مطلق بود اینجا خیلی خوش گذشت
. اصلا شمال خیلی جای باحالیه . امروز یه خیابون رو بسته بودن و ارکستر داشت می زد و می خوند
واسه امام زمان !!!. حالا فکر می کنید چی می خوند
؟؟؟ . نازی جون ، بهاره ، بانوی شرقی ، سیا نرمه نرمه و ...
که هر کدومش برای روحیه ی جامعه ی مسلمین مناسبه
. خلاصه امروز کم مونده بود که یه نفر بیاد اون وسط برقصه تا بشه کاباره خیابونی
. خلاصه جای همه شما خالی بود .
چه خبرااا؟؟؟ دیگه همه بی معرفت شدن نه کسی تو این وبلاگ می نویسه نه کسی سر می زنه . چند روزیه وبلاگ رو زیر نظر دارم . تنها بازدید کنندش خودمم . کو اون دبدبه و کبکبه ی نویسنده ها ؟. خداییش از دستشون خیلی ناراحت شدم . خیال نمی کردم اینطوری رفیق نیمه راه باشن . حالم رو گرفتن
.
بدگویی بسه
. راستی من یه سوتی فجیع هم دادم که بگم و بخندین ولی واسه خودم یه کم خیلــی خجالت داشت
:
دختر دایی من ۸ سالست . برگشت به بابام گفت : عمو چرا برای حمیدرضا (منو میگه ) زن نمی گیرید
بابا بشه . منم خواستم یه چی پرونده باشم گفتم که من می خوام اول بابا بشم بعد زن بگیرم
. اینو که گفتم یه هو جو ساکت شد و همه ی سر ها به سمت من برگشت . خلاصه من یک مقدار نگاه های اینطوریه

ملت رو نگاه کردم بعد یکم سبک سنگین کردم تازه فهمیدم چییییی گــــفـــــتـــــــــم
. منو میگی از خجالت آب مقطر شدم رفتم تو آسفالت
. خلاصه جلوی بابا و مامان و زن دایی و همه خجول شدم . ولی خیلی سوتی افتضاحی بود من که به عمرم این طوری سوتی نداده بودم .
خلاصه این هم از سوتی بدجور من و چندی از این چند روز ( خدایی چه با کلاس حرف می زنم
) . شاید این پست تکانی باشد به بعضیا تا پشت پا نزنن به وبلاگ . ولی کف کردین ؟ تا پامو از وبلاگ گذاشتم بیرون وبلاگ از روقن ( همون رونقه ) افتاد
.
خیلی حرف زدم . مواظب خودتون باشید
خدانگهدار همه شما
امیدوارم حالتون خوب باشه . این پست پست خداحافظیه
. من امروز راهی سفر هستم و تا چند روز دیگه در تبریز ساکن میشم . رفتن من از بوشهر همانا و رفتن من از سمپاد همان
. خیلی دوست داشتم باز هم پیشتون باشم و از مرکزم براتون خبر بیارم ولی دیگه مرکزی در کار نیست و من هم نمی خوام جمع سمپادی شما رو از بین ببرم . البته من با رفتن از این مدارس هم هنوز سمپادی هستم چون نه اخراج شدم و نه هیچی بنا بر اتفاقاتی مجبور به ترک هستم ولی خب من نمی خوام موضوع اصلی وبلاگ رو به انحراف بکشونم .
تو این مدت اگه کم پست زدم ، بی مزه پست زدم و یا هر چی که شد به بزرگی خودتون ببخشید . نویسنده های عزیز هم که افتخار آشنایی باهاشون رو نداشتم رو هم به خدای عزیز و بزرگ می سپارم.
همه ی سمپادی ها موفق باشید .
خداحافظ دو دقیقه ی دیگه
خب شاید به نظر خیلی ها من کم پیدا باشم ولی جدا سه تا وبلاگ رو اداره کردن سخته البته من تا چند روز دیگه از این وبلاگ می رم چون دیگه به من نیاز نخواهند داشت آخه من دارم از بوشهر نقل مکان می کنم به همین دلیل باید از سمپاد ( زندگیم ) هم نقل مکان کنم . اگر بدونید چه قدر سخته .
ولی اشکال نداره یکی از اساتید زندگیم بهم می گه که به اتفاقات زندگیت بگو : (( هر چه پیش آید خوش آید )) من هم این رخداد رو به فال نیک می گیرم و می ذارم هر چیزی خواست بشه بشه .
خب امروز اومدم حداقل تو این دو سه روزی که هستم یک مقدار بنویسم و بعد برم .
یکی از بهترین خاطرات دوران سمپادیم
:
سوم راهنمایی سفر دو-سه روزه به شیراز : روز چهار شنبه یا پنج شنبه بود که ما حرکت کردیم به سمت شیراز . بین راه که با خوبی و خوشی هر چه تمام تر گذشت و ما به یک سری مناطق دیدنی بین راه از جمله یک آبشار زیبا رفتیم و دیدن کردیم . رسیدیم به شیراز جای شما خالی یک مقدار شهر رو زیر پا گذاشتیم و به جاهای مختلف رفتیم از جمله یک سری نمایشگاه که چرت و پرت می فروختن و ما هم جیب ها رو خالی کردیم
. بعدش رفتیم مدرسه ی شهید دستغیب و اونجا اتراق کردیم . شب مگه ما می خوابیدیم ، ساعت ۱۱ اینطورا شروع به بازی کردیم ( فوتبال
) تا ساعت ۳ شب ادامه پیدا کرد
. بعدش همه آش و لاش رفتیم یه گوشه ی حیاط نشستیم و یک مقدار گپ زدیم . همه کارامون رو کردیم ساعت ۳:۳۰ رفتیم که بخوابیم
. وقتی وارد نماز خونه شدیم نرسیده به رخت خواب خوابمون برد
. حالا صبح مگه مگه بیدار می شدیم . معلم تاریخمون که انشالله هر جا که هست سرحال و شاد باشه مثل همیشه شاد و سرحال بیدار شده بود با روش خیلی جالب خودش من رو از خواب ناز بیدار کرد
. حالا بلند شدیم و رفتیم آماده شدیم که بریم..... پیست اسکی سپیدان
( هوراااا
) . حرکت کردیم و رفتیم . قبل از اینکه بریم سمت کوه ها اول رفتیم آش و نون خوردیم خیلی هم چسپید
اون موقع . وسط راه هم یک مقدار تیوب های گنده گرفتیم هی هرچی می رفتیم بالا مگه برف می دیدیم
. بالاخره بساط شرط بندی
رو باز کردیم راستیا می گفتن برفا آب نشده چپیا می گفتن آب شده خلاصه یک مقدار که رفتیم بالا دیدیم وایییییییی چه منظره ی قشنگ و سفیدی(چپیا چیز بدی شدن
) ( خدا رو شکر من نه راست بودم نه چپ وسط بودم
) .
ما هم که از بوشهر اومده بودیم و سالی به دوازده ماه دانه ی برف هم نمی دیدیم انگار تو بهشت بودیم
. با سرعت هر چه تمامتر خودمون رو به بالای یک تپه ی برفی رسوندیم که خطر نداشت . سوار تیوب ها شدیم و ... پرواااااز
. باورتون نمیشه چه قدر کیف داد . من که بچه ی خطر هستم از بقیه بالا تر رفتم خیلی بالاتر وقتی خودم رو ول کردم که بیام پایین از بس ترسیده بودم آیه الکرسی که هیچی قرآن
رو ختم کردم. به طرز وحشتناکی بالا پایین می پریدم . من که روم کم نشد موقعی که همه داشتن می رفتن سوار اتوبوس بشن من اجاز گرفتم که یک بار دیگه برم بالا ترین نقطه بعد سریع برم سوار اتوبوس بشم . من که رفتم موقعی که اومدم به سمت پایین با سرعت فراوان یک هو یکی از بچه های هیکلی که داشت دنبال تیوبش می گشت جلوم ظاهر شد با یک برخورد وحشتناک پای من موند زیر این غول بی شاخ و دم داغون شدم
بالاخره لنگان لنگان رفتم سوار شدم. دوباره شب رفتیم مدرسه و بساط فوتبال رو دوباره راه انداختیم
. و ... بالاخره موقع راه افتادن شد و ما رفتیم به سمت بوشهر با یک سری اتفاقات باحال وسط راه ما رسیدیم بوشهر . خلاصه این یکی از بهترین خاطرات من تو این سمپاد بود .
خب اینم از پست امروز یک پست دیگه بهتون بدهکارم منظورم پست خداحافظیه
پس برای امروز خدانگهدار همه ی شما
۱)خدمت هاله و رها عرض کنم که بنده امکانات عرایض شما رو ندارم شما تشکیل بدین من پایم.
۲)این کلاس خصوصی هم دیگه واقعا همه گیر شده.امروز کلاس المپیاد رفتم مدرسه یکی از بچه های المپیاد فیزیکی عرض کردن که : ۲۰۰ تا تست عبادی* دارم بدبخت شدم.
۳)آقایان عبادی* ، اسمائیل پور* ، زاهدی* ، هادی نژاد* و ... خجالت نمی کشین ملت رو می چاپین؟
-*-: اینا معلمای خصوصی معروف تو شیرازن.
امروز با فتو کاتور های بنزینی در خدمت شما هستم.![]()




امیدوارم هرکی تو سفره چنین بلاهایی سرش نیاد.
منتظر نظرات خوبتون هستم.![]()
![]()
۱) آهای سمپادی هایی که کلاس خصوصی می رین ، خجالت بکشین.
۲) آهای سمادی هایی که کلاس خصوصی می رین ، سعی کنین رو پای خودتون وایسین.آخه این جوری چه فایده ای داره؟
۳) آهای سمپادی ها لا اقل به خودتون بیشتر از بچه های مدرسه ی اونوری فکر کنین.
۴) آهای ملت ، تا حالا که ۱۸-۱۲ ساله زندگی کردین از زندگی چی فهمیدین ؟
۴مکرر) آهای ملت ، تا حالا که ...-۱۸ ساله زندگی کردین از زندگی چی فهمیدین ؟
آماده برای پاسخ دادن به نظراتِ ( احتمالأ توهین آمیز
) شما هستم.
خوش باشید تا جایی که جا دارد.
اول این که تشکر از محبوبه خانوم که انقدر از تعداد بازدید کننده های تعریف کردن (!) و بعد خوش آمد گویی به فربد دوست خوبم که به جمع ما اضافه شده ![]()
آقا قراره یه کانونی تشکیل بشه که فارغ التحصیل های سمپاد رو هم از نظر کار و هم از نظر ادامه تحصیل تامین کنه برای جلوگیری از فرار مغزها (نه منت نکشید من میخوام برم اونور
! نه ولی اگه تا PHT تامین کنن بعدم یه خونه توی خیابون فرشته و یه الگانس زرشکی ؟
نه مشکی بهتره
بدن من شاید فرار نکنم
نه ولی باز خوبه بعد از سهم... برای ما خبر خوبی بود ...!![]()
خب من دیگه برم شبتون قشنگ![]()
خیلی دوستون داریم
...
خدانگهدار